خواب
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
دیشب خابتو میدیدم عزیز دل مامان پریدی توی بغلم دستتو انداختی دور گردنم و محکم چسبیدی بهم پیش خودم میگفتم شایان منو هنوز یادشه و فراموشم نکرده تو هم خاب منو میبینی؟؟
خواب تو
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:15
همین صبح بعد مدتها بیای تو خوابم بشینم کنارت شایانو بدیش ب من بغلش کنم دستمو بگیری بگی همه چی درست میشع و من از تعجب شروع کنم گریه کردن ...چرا؟؟؟؟؟ نیا تو خوابم نیا
قصه ی ششم
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:20
دی ماه ۸۵ بود قرار شد شب عید قربان خاستگاری صورت بگیره میدونستم و مطمعن بودم ک از خیلی لحاظ ها اونا از ما سر ترن مثلا وضعیت مالی و خب خیلی چیزای دیگه اون شب ی شومیز خاکستری با خط های سفید عمودی و ی شلوار سفید با ی شال سبز تیره و چادر سفید تنم بود. مهمونا اومدن خانواده ی زهرا دایی مهدی و پدر و مادرش....
قصه ی هفتم
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:20
چقدر خوب،آروم ،متین،باوقار حرف میزدی! چقدر مهربونی توی لحنت بود ! این همه آرامشو از کجا آورده بودی با خودت! این همه خوبی توی آدم کنار من با فاصله ی نیم متری مگه میشه ؟ مگه میشد تو رو نخاست و مجذوبت نشد ... یادم نیس چی گفتیم هرچی فک میکنم یادم نمیاد ولی یادمه همش اون لحظه ب این فکر میکردم ک چقدر خدا ...
قصه ی اول
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 11:36
"در زندگی زخم هایی هست ک مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد" زخم های زندگی منم هر از گاهی سر باز میکنن هراز گاهی کنه بیشتر وقتا و هرشب هرشب همیشه گذشته و اتفاقات گذشته آزارم دادن اتفاقاتی ک از ندانم کاری های پدر و مادرم نشات گرفته
قصه ی دوم
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 11:36
یادمه اولین باری ک عاشق شدم ۱۳ سالم بود از یکی از پسرای فامیل خیلی خوشم اومده بود خیلی باهاشون رفت و آمد نداشتیم دورادور تو کوچه خیابون میدیدمش ولی خب اون اصن منو نمیدید نمیدونست ک من چقدر دوسش دارم وقتی میدیدمش دست و پامو گم میکردم هه بالاخره
قصه ی سوم
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 11:36
چند سالی بود کمامانجون نیمه شعبان هر سال نذری میداد و منم مسئول پخش نذری ها بودم اولین باری کمنو دید نیمه شعبان بود منم داشتم ب همسایه ها نذری میدادم کاش هیچوقت ندیده بود منو از دختر عمم پرسیدم اینپسره کی بود گفت پسر فلانی ی دلهره ی عجیبی
قصه ی چهارم
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 11:36
دوستی ما سه نفر هر روز بیشتر و صمیمانه تر و عمیق تر میشد چ روزای خوبی داشتیم هرچی داشتیم بهم میگفتیم هیچی از هم مخفی نمیکردیم سمیه همیشه میگفت حس میکنم زهرا خیلی از حرفاش خالی بندیه و زیاد رویایی فک میکنه منم میگفتم نه فک نمیکنم اما بعدها فهمیدم
قصه ی پنجم
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 11:36
آخرای ترم سال سوم دبیرستان بودیم و من همچنان مثه بچگی هام شیطون کلاس هیچوقت از درس گوش دادن سر کلاس خوشم نمیومد همیشه درسامو میزاشتم واسه شب امتحان و چ نمره های افتضاحی هم میگرفتم.زهرا درسش نسبت ب من و سمیه بهتر بود اصن جوری خودشو نشون میداد و