خرید بک لینک
چقدر خوب،آروم ،متین،باوقار حرف میزدی!

چقدر مهربونی توی لحنت بود !

این همه آرامشو از کجا آورده بودی با خودت!

این همه خوبی توی آدم کنار من با فاصله ی نیم متری

مگه میشه ؟

مگه میشد تو رو نخاست و مجذوبت نشد ...

یادم نیس چی گفتیم هرچی فک میکنم یادم نمیاد

ولی یادمه همش اون لحظه ب این فکر میکردم ک چقدر خدا منو دوستم داره ک تو رو سر راه من قرار داده

ب این فک میکردم ک محاله بهت "نه " بگم

با وجود اینکه میدونستم و مطمعن بودم مامانم مخالفه

دلیل مخالفتشم پدر و مادرت بود ک سنشون بالا بود.

بعدهااا بهم گفتی اونشب محو لبخند من و چشمای خوشرنگ شیطونم شدی.

اونشب در مورد شغلت تحصیلاتت و برنامت برای آینده حرف زدی

وقتی رفتین مامانم گفت نه ب دلم ننشست

بابام گفت نظر خودت چیه گفتم پسر خوبی بود.

بابابزرگم (بابای مامانم) وقتی فهمید پسر فلانی اومده خاستگاریم گفت من میشناسمشون خیللبیییی خانواده ی خوبین دروغ هم نگفت حرفش درست بود تا حدودی

فردا ک اومدم مدرسه با زهرا پریدیم تو بغل هم و درمورد شب قبل حرف زدیم.

بابابزرگم خیلی خوب میشناختتون و همه چیز درموردتون میدونست این شد ک تحقیق نکردیم دیگه و ی قرار گزاشتیم برای آزمایش...

دلبندم همیشه مثه بابا مهدی خوب باش اما مغرور نباش یکمم مثه من مهربون و بخشنده

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:20

صفحه بندی