خرید بک لینک
آخرای ترم سال سوم دبیرستان بودیم و من همچنان مثه بچگی هام شیطون کلاس

هیچوقت از درس گوش دادن سر کلاس خوشم نمیومد همیشه درسامو میزاشتم واسه شب امتحان و چ نمره های افتضاحی هم میگرفتم.زهرا درسش نسبت ب من و سمیه بهتر بود اصن جوری خودشو نشون میداد و از خواستگاراش البته خواستگارای کذاییش تعریف میکرد ک ما باورمون شده بود ی جورایی از ما سرتره سمیه ک حرفاشو باور نمیکرد منم بعدها فهمیدم حق با سمیه بود .

یروز ک نزدیک امتحانات پایان ترم بود زهرا ی پیشنهاد بهم داد ک من دهنم وا موند

ازم خواست با خانوادم صحبت کنم واسه دایی مهدیش بیان خاستگاریم نمیدونم چرا یادم نبود ک ی زمانی بهم گفته بود مهدی و الهام همدیگه رو میخان.

بش گفتم زهرا الان وقت امتحاناس بیخود ذهنمنو مشغول این چیزا نکن و بزار برای بعد.

امتحانات تموم شد و من تو این مدت همش فکرم سمت این پیشنهاد بود .اما با خانوادم حرفی نزدم .زهرا هم دیگه هیچ حرفی در این مورد نزد.

سال سوم تموم شد و من پیش دانشگاهی نرفتم حوصله ی درس و مدرسه نبود.ارتباطم با زهرا هم فقط تلفنی اونم هر از گاهی

اوایل تابستون ۸۵ بود ک ی خاستگار واسماومد از هم محله ای هامون بود ی پسر قد کوتاه خپل چشم رنگی

شب خاستگاری اجازه خاستن ک منو خپل باهم حرف بزنیم یادم نیس چی گفتیم من ک خیلی بچه بودم تا حالا هم با هیچکدوم از خاستگارام حرف نزده بودم چون هر کدومو ب ی بهونه ای دک کرده بودم.

منم هیچ آمادگی برای حرف زدن نداشتم اصن نمیدونستم چی باید بگم .

یکم چرت و پرت گفتیم و رفتن

از فرداش هی تماس روی تماس ک جوابمونو بدین نمیدونم چی شد ک خانوادم بهشون گفتن راضی هستیم و رفت و آمدشون شروع شد.

ی روزم رفتیمآزمایش دسته جمعی ب اتفاق خانواده هه

ی شبم اومدن واسه ی مهربرون عجب شبی بود دعوااا بود فقط جنگ جهانی شد و خدا رو شکر این جنگ ب نفع من تموم شد خپل خان زد زیر قباله ی مهربرون ک چقدر مهریه سنگینه مامانمم گفت خوش اومدی هری

و رفتن ک رفتن

بعدها پشت سرمون گفته بودن دخترشون خیلی خوب بود و پسرمون میخاست اما مادرش یکمخورده شیشه داشت و ...

ماهم فهمیدیم ک خپل خان معتاد تشریف داشتن و الواطی زیاد میکردن خداروشکر ک نشد و بعدهااااا ازدواج کردن و منم ی بار دیگه دیدمش ک خواهم گفت کجا و چگونه ....

تابستون اون سال با کلی حرف و حدیث بابت این موضوع گذشت و منو زهرا تصمیم گرفتیم بریم پیش دانشگاهی .

کلاسا شروع شده بود برعکس سالهای قبل درس خون تر شده بودم .نمیدونم چرا ؟اما دلم میخاست برم دانشگاه و حسابی خرخونی میکردم .

تا اینکه زهرا باز اون پیشنهادو داد بعد از یکسال و نیمتقریبا

اینبار دهنم وا نموند راستش توی دلم قند آب شد وقتی اومدم خونه ب مامانم گفتم

مامانم گفت نه غریبن و فلانن...

عصر اون روز ب خاطر سرماخوردگیم با مامانم رفتیم دکتر توی مطب دکتر ی خانوم جوون خوشگل با پسرش اونجا بودن وقتی داشتم آمپولمو میزدم خانومه اومد از مامانم در مورد من سوال کرد ک دخترتون قصد ازدواج دارن یا نه و خلاصههه آدرس و شماره گرفتن از مامانم کتشریف فرما شن واس خاستگاری

و خب تماس گرفتن و گفتن پسرمون شاغله و خونه هم داره و این حرفا

ب زهرا همدرمورد این خاستگاره گفتم و فرداش مامان زهرا اومد توی مدرسه و با من حرف زد ک با خانوادت صحبت کن تا بیایم واسه دایی مهدی خاستگاریت...

از ته قلب نوشت:پسر دلبند و مهربونم منو ببخش ک کنارت نیستم و نوازشت کنم بخابی شعر برات بخونم و تو هم با من تکرار کنی

ب این قسمت کمیرسم میخام خفه بشم نمیدونم چ جوری بگم دوستت دارم کبعدها وقتی میخونی باورت بشه از ته قلبم میخامت زندگیم...

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی