زخم های زندگی منم هر از گاهی سر باز میکنن هراز گاهی کنه بیشتر وقتا و هرشب هرشب
همیشه گذشته و اتفاقات گذشته آزارم دادن اتفاقاتی ک از ندانم کاری های پدر و مادرم نشات گرفته و تا الان همتاثیرش توی زندگی من خودشو نشون داده...
شایانم میدونمک چقدر آقاجونو دوسش داری نمیخام تصور پاکی کازش تو ذهنت هستو خراب کنم دلممیخاد همیشه همینجور پاک دوسش داشته باشی چون اونم عاشق توعه عزیزم.
خوبی ها و بدی های اونا ب من ک خیلی هاش ناخواسته و از روی بی عقلی و بیسوادیشون بوده ب من مربوط میشه و من همشو تو دلمنگه میدارم و هیجوقت نمیزارم تو بفهمی.
چیزایی ک برای تو میخام بگم از خودمه از بابا و از عشق و علاقه ای ک بینمون بود.
میترسم ی روز بیای ازم بخای برات بگم و دیگه ذهنم یاری نکنه برای ب یاد آوردنش البته بعید میدونم بتونم فراموش کنم محاله کفراموش کنم تا زنده ام همیشه تو خاطرم هست و هستی
یا شایدم قلبم نتونه تحمل کنه مثل الان ک دارم مینویسم با گریه
نوشتن با گریه راحت تر از گفتن با گریه است .ب قول بابات من اشکم دم مشکمه
اما هیچوقت نفهمید من چقدر دل نازک و حساسم ک انقدر زود اشکم در میاد.
آخر هر پست بهت میگم کچقدر دوستت دارم چقدر عاشقتم مرد کوچک زندگی من.
برچسب:
نویسنده: حامد قاسمیپور