خرید بک لینک
چند سالی بود کمامانجون نیمه شعبان هر سال نذری میداد و منم مسئول پخش نذری ها بودم

اولین باری کمنو دید نیمه شعبان بود منم داشتم ب همسایه ها نذری میدادم کاش هیچوقت ندیده بود منو

از دختر عمم پرسیدم اینپسره کی بود گفت پسر فلانی

ی دلهره ی عجیبی گرفتم حس خوبی بهشنداشتم

از خانواده ی خوبی نبود خواهرش همکلاسیم بود پدر و مادرش آدمای خوبی نبودن

اما پسره خوشگل و تو دل برو بود

ازون روز مزاحمتاش شروع شد اونموقع ها فک نمیکردم داره مزاحمم میشه بچه بودم حالیم نبود خوشم میومد دنبالم باشه و محلش ندم آخه من فکرم و قلبم جای دیگه بود.

هر روز سر راهم سبز میشد بیشتر تو راه دبیرستان

چون خوشگل و خوشتیپ بود دوستام حسودی میکردن بهم

اما من ذره ای احساس بهش نداشتم و هیچوقتم پیدا نکردم اونموقع از سر تنهایی جواب نامه هایی کسر راهم میزاشتو بهش دادم چنباری هم تلفنی حرف زدیم

میگفت خیللی دوستم داره

اما من ذره ای علاقه بش نداشتم همه فهمیده بودن این پسره از من خوشش میاد و میخاد بیاد خاستگاریم و نمیدونم چی شد کبابامگوش مالیش داد و منم بش گفتم تمومش کن نمیخام خانوادم چیزی بفهمن در مورد ارتباط تلفنیمون

اونم قبول کرد چند وقت بعد هم از محلمون رفتن و من دیگه ندیدمش تا ...

اونموقع دوم دبیرستان بودم ک این اتفاقات افتاد

دوتا دوست خیلی صمیمی داشتم سمیه و زهرا

سمیه را از اول دبیرستان میشناختمش اما زهرا

زهرا رو نمیشناختم اما اومد پیش ما نشست اول ازش خوشم نیومده بود تو دلم میگفتم اه اینکاش تو جمعمون نبود اما رفته رفته خیلی با هم جور شدیم همه ی بچه ها میگفتن ما خیلی شبیه هم هستیم

ما سه تا خیلی شیطون بودیم مخصوصا من

از ته قلب نوشت:عاشقتم از ته قلبم میخامت

دلم میخاد ببینمت بغلت کنم موهای فرفریتو بو کنم گل پسرم

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی