وقتی میدیدمش دست و پامو گم میکردم هه
بالاخره بعد از شش سال تونستم حالیش کنم ک اووووی من تو رو میخام
از نگاهم فهمیده بود
اونموقه مثه الان نبود گوشی باشه تلگرام باشه
ی روز زنگ زد خونمون انقدر هول کرده بودم ک اصلا نمیتونستم باهاش حرف بزنم
یادمنیست تو این دو دیقه تماس چی گفت ولی خب اولین و آخرین باری بود ک باهاش حرف زدم.
بهش گفتم دوس ندارم زنگ بزنه خونه نمیخاستم دردسر شه اونم دیگه نزد اما من دوسش داشتم هر از گاهی بیرون از خونه میدیدمش فقط همین...
هیچوقت ازش خبر نداشتم از دلش و احساسش ب خودم بیخبر بودم و شاید همین بیخبر بودن باعث شد ک ازش دل بکنم
رفت خدمت و اومد با ی دختر دیگه نامزد کرد.
یکسال پیش فهمیدم ب پسر خالم گفته بوده دخترخالتو خیلیی میخاستم دلم میخاست باهاش ازدواج کنم ولی نشد .
همیشع همه ی فکر وذکرم پیش اون بود پسرای زیادی توی فامیل بودن ک دلشون میخاس باهام ازدواج کنن اما من همه هوش و حواسم پیش اون بود
یادمه پسر عمم خیلی عاشقم بود اما من بدجوور دلشو شکستم خیلی رک بش گفتم من از فلانی خوشم میاد هه هنوزم باهام قهره بعد از چند سال این دیگه چقدر کینه ای
از ۱۵ سالگیم ماهی دوسه تا خاستگار واسم میومد اما من همیشه از خواستگار متنفر بودم دلم نمیخاست واسم خاستگار بیاد دوس نداشتم ازدواج کنم .
ی بار یادمه ی خانومی خودش تنها اومد خونمون واسه پسرش منو ببینه
منم چایی کمال صبح بود و گرم کردم بردم گذاشتم جلوش حتی سلامم بش نکردم
نمیدونم چرا اخلاقم انقدر گند بود .
توی مدرسه با دوستام کلی میگفتیم و میخندیدیم همه دوستم داشتن تو کلاس
اما توی خونه اخلاقم گند بود با داداشم و مامانم سازگار نبودم
مامانم ک عشقش پسرش بود هیچوقت هم بلد نبود با من کدخترشم و از جنس خودشم چ جوری رفتار کنه ی بار هم نشد ازش ی کلمه ی محبت آمیز بشنوم حتی در حد عزیزم...
سرد سرد بود باهام
من هیچ وقت حرفای دلمو نتونستم ب مامانم بگم انگار ی دیوار یخی بینمون بود نمیدونم چرا
نمیدونم اون دیوارو کی ساخت
همیشه توی اتاقمتنها بودم صبح میرفتم مدرسه و میومدم میرفتم توی اتاقم واسه خودم آهنگ گوش میدادم
تا شب
نه جایی میرفتم و ن با کسی دوست بودممنظورم جنس مخالفه چون همه ی هوش و حواسم فقط'سمت همون بود .اونم ک ازش بیخبر بودم.
تا اینکه...
از ته قلب نوشت:عاشقتم پسرم همه تار و پود وجودم تو رو میخاد.
برچسب:
نویسنده: حامد قاسمیپور