خرید بک لینک
دوستی ما سه نفر هر روز بیشتر و صمیمانه تر و عمیق تر میشد چ روزای خوبی داشتیم هرچی داشتیم بهم میگفتیم هیچی از هم مخفی نمیکردیم سمیه همیشه میگفت حس میکنم زهرا خیلی از حرفاش خالی بندیه و زیاد رویایی فک میکنه منم میگفتم نه فک نمیکنم اما بعدها فهمیدم ک آره خیلی از حرفاش دروغ بودن.

ب هرحال اونموقع منو زهرا خیلی صمیمی بودیم و همدیگه را دوس داشتیم

ی بار زهرا دوتا عکس با خودش آورد تو مدرسه و نشونمون داد گفت دایی هامن

مهدی و مسعود

هردوتاشون خوب بودن

همیشه از دایی هاش تعریف میکرد و از مسافرت و جاهایی کباهم میرفتن میگفت

یادمه ی دختری توی دبیرستان بود ب اسم الهام ک از فامیلای زهرا بود میگفت نوه عمو مامانمه ی دوسالی ازما بزرگتر بود و خیلی شبیه زهرا بود همیشه حس میکردم ی جایی دیدمش و بالاخره هم یادم اومد قبلا کجا این دختر مغرورو دیده بودم

کلاس تکواندو وقتی ۱۰ سالم بود همون موقع هم خیلی مغرور بود

هراز گاهی میدیدمزهرا میره پیشش و باهم حرف میزنن ی روز ازش پرسیدم چی بهمدیگه میگین گفت دایی مهدیم و الهام همدیگه را دوس دارن از بچگی همو میخاستن و میخایم بریم خاستگاریش منم دیگه سوالی نکردم درموردش چون واسم مهم نبود.

منو زهرا از همه چیز هم خبر داشتیم ...اون میدونست کمن احساسمنسبت ب اون پسری ک دوستم داشت چیه میدونست کعلاقه ای بش ندارم و فقط سرکاره

هنوزم میدونه ...

ی بار زهرا منو دعوتمکرد خونشون با هزار بدبختی مامانمو راضی کردم تا اجازه داد برم

اونروز از مدرسه با هم رفتیمخونشون باباش اومد دنبالمون و رفتیم خونشون

با مادرش و خواهرش آشنا شدم زهره خواهرش سه سال از ما کوچیکتر بود دختر خوب و خواستنی بود

بعد از نهار هم باهم رفتیم کوه .

خیلی بهمون خوش گذشت.

از ته قلب نوشت:از ته قلبم میگم چقدر دوستت دارم نمیدونم الان داری چیکار میکنی چی پوشیدی چی خوردی کی حمام بودی ناخنات کوتاهن یا ن ولی من تو رو دست خدا سپردمت زندگیم.

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی