ب هرحال اونموقع منو زهرا خیلی صمیمی بودیم و همدیگه را دوس داشتیم
ی بار زهرا دوتا عکس با خودش آورد تو مدرسه و نشونمون داد گفت دایی هامن
مهدی و مسعود
هردوتاشون خوب بودن
همیشه از دایی هاش تعریف میکرد و از مسافرت و جاهایی کباهم میرفتن میگفت
یادمه ی دختری توی دبیرستان بود ب اسم الهام ک از فامیلای زهرا بود میگفت نوه عمو مامانمه ی دوسالی ازما بزرگتر بود و خیلی شبیه زهرا بود همیشه حس میکردم ی جایی دیدمش و بالاخره هم یادم اومد قبلا کجا این دختر مغرورو دیده بودم
کلاس تکواندو وقتی ۱۰ سالم بود همون موقع هم خیلی مغرور بود
هراز گاهی میدیدمزهرا میره پیشش و باهم حرف میزنن ی روز ازش پرسیدم چی بهمدیگه میگین گفت دایی مهدیم و الهام همدیگه را دوس دارن از بچگی همو میخاستن و میخایم بریم خاستگاریش منم دیگه سوالی نکردم درموردش چون واسم مهم نبود.
منو زهرا از همه چیز هم خبر داشتیم ...اون میدونست کمن احساسمنسبت ب اون پسری ک دوستم داشت چیه میدونست کعلاقه ای بش ندارم و فقط سرکاره
هنوزم میدونه ...
ی بار زهرا منو دعوتمکرد خونشون با هزار بدبختی مامانمو راضی کردم تا اجازه داد برم
اونروز از مدرسه با هم رفتیمخونشون باباش اومد دنبالمون و رفتیم خونشون
با مادرش و خواهرش آشنا شدم زهره خواهرش سه سال از ما کوچیکتر بود دختر خوب و خواستنی بود
بعد از نهار هم باهم رفتیم کوه .
خیلی بهمون خوش گذشت.
از ته قلب نوشت:از ته قلبم میگم چقدر دوستت دارم نمیدونم الان داری چیکار میکنی چی پوشیدی چی خوردی کی حمام بودی ناخنات کوتاهن یا ن ولی من تو رو دست خدا سپردمت زندگیم.
برچسب:
نویسنده: حامد قاسمیپور